6 ماهگي
وقتي 6 ماهت بود رفتيم شمال داداشي امتحان داشت و نتونست بياد اين هم عكساي شما توي ويلاي اقاجون حسابي نون دوست داشتي و با ولع تمام مي خوردي توي اين ماه وقتي مي خوابيدي ياد گرفته بودي كه دمرو بشي خيلي بامزه بود و قتي دمرو مي شدي نمي تونستي برگردي و گريه مي كردي اينجا هوا گرم بود و من توي اشپزخونه حمامت كردم خيلي دوستت اومد اينجا فرداي روز مادر بود و شما و متين و بابايي براي من گل خريدين هموني كه پشت شماست شما كارتون نگاه كردن رو خيلي دوست داشتي الان هم داري كارتون نگاه مي كني البته بيشتر از 5 دقيقه خسته مي شدي ...
نویسنده :
maman bahar
15:39



